قصه پر غصه
مستم امشب سخن از باده و پیمانه بگو
سخن از ساغر و می ساقی و میخانه بگو
پر کن از می قدحم تا بسر آید غم دل
غم دلدار دمی با من دیوانه بگو
عجبم نیست چنین شیفته ی کوی تو ام
تو خود این قصه ی پر غصه به پروانه بگو
این حکایت ز گل و بلبل و پروانه کنند
نه حقیقت بتوان کفت نه افسانه بگو!
شرح هجران تو ام نیست توانم به بیان
ساقیا سوز درون بر در هر خانه بگو
آتش عشق مپندار که خاموش شود
دوستی تا به ابد با سر مستانه بگو
گر چه رفتی ز برم یاد تو هرگز نرود
ای صبا سوز درونم تو به فرزانه بگو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹س
برچسب:
نویسنده: مبین سلیمانی
برچسب: معنای,
نویسنده: مبین سلیمانی
برچسب: یتیم,
نویسنده: مبین سلیمانی
برچسب: آرزو,
نویسنده: مبین سلیمانی
برچسب: بمانی,
نویسنده: مبین سلیمانی
برچسب: کیستی,
نویسنده: مبین سلیمانی
نم نم باران و عشق و جاده های پر ز مه
آنچه من را میکند آرام تر آغوش توست
خجل از کرده خویشم خدایا این چه تقدیریست؟
که جانان نامه بفرستاد و مرا تاب گشودن نیست.
خوش تر ز خیال تو ندارم در سر
هر روز و شبم چشم نهادم بر در
شاید که بیایی و رود غم از بر
افسوس تو را خنده و من دیده تر
ربودی خواب را از چشم من اما ندانستی
که در تاریکی هر شب تو را غرق تماشایم!
سلام ای آسمان آبی تر آب
مرا تا بیکران دریاب دریاب
دلتنگ توام کاش بیایی و ببینم
آن چهره زیبا که توان نیست بیانش
بگذار دمی چشم به چشمان تو دوزم
شاید به ن
برچسب: بیتی,
نویسنده: مبین سلیمانی