خرید بک لینک
قصه پر غصه مستم امشب سخن از باده و پیمانه بگو سخن از ساغر و می ساقی و میخانه بگو پر کن از می قدحم تا بسر آید غم دل غم دلدار دمی با من دیوانه بگو عجبم نیست چنین شیفته ی کوی تو ام تو خود این قصه ی پر غصه به پروانه بگو این حکایت ز گل و بلبل و پروانه کنند نه حقیقت بتوان کفت نه افسانه بگو! شرح هجران تو ام نیست توانم به بیان ساقیا سوز درون بر در هر خانه بگو آتش عشق مپندار که خاموش شود دوستی تا به ابد با سر مستانه بگو گر چه رفتی ز برم یاد تو هرگز نرود ای صبا سوز درونم تو به فرزانه بگو + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹س

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

چرا؟ چرا؟ گشته بهار زندگی فصل خزان چرا؟ چرا؟ داده به دل خدای دل بار گران چرا؟چرا؟ با دل دردمند خود شکوه کنم ز بخت خود کرده نصیب چشم من اشک روان چرا؟چرا؟ زخم مرا نه مرهمی خسته ز بودنم همی برده مرا به غربتی چرخ زمان چرا؟چرا؟ برده ز کف قرار من بسته ره فرار من کرده به غربتم چنین نعره زنان چرا؟چرا؟ باد صبا اگر شبی از بر من گذر کند برده به گوش خود بسی آه و فغان چرا؟چرا؟ آمده ام به کوی او سجده کنم به روی او بسته ز بهر توبه ام دست و زبان چرا؟ چرا؟ شاهد خسته دل کند رو به خرابه ها ز غم برده نگار از تنش تاب و توان چرا؟ چرا؟ + نوشته شده در

برچسب: چرا؟,چرا؟, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

معنای عشق دیده چه پر خون شده در شب یلدای عشق چهره چه گلگون شده در تب و گرمای عشق سینه غمی جان فزا کرده به عاشق عطا تا نکند بعد از این شکوه ز دنیای عشق هر که ننالد ز عشق عاشق دل داده نیست بانگ عدم می زند ساحر و سرنای عشق عاشق شوریده حال عشق ندادش قرار رفت به میخانه دوش در پی معنای عشق ساقی بزم طرب چون که حکایت شنید گفت که بس مشکل است حل معمای عشق زورق بشکسته را بحر به بازی گرفت نیست هویدا کنون ساحل دریای عشق فصل خزان کی برد سایه ز این بو ستان حیف ز عمر گران ریخته ای پای عشق عشق گرت وصل شد شادی هر فصل شد خاطرت آسوده با واژه ی زیبای

برچسب: معنای, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

یتیم می شنیدم گریه های کودکی در نیمه شب در میان گریه می کرد نجوا زیر لب سر به زانویش نهاده در شبی خاموش و سرد گوئیا مأوا ندارد سینه اش جز رنج و درد از من آن بغض درونش تاب رفتن را گرفت ناله های سوز ناکش حال گفتن را گرفت لحظه ای بغضش شکست و بانگ مادر مادرش لرزه ها افکند بر جسم نحیف و لاغرش آسمان هم سوی او اکنون نگاهش باز شد گریه ها و نعره هایش همزمان آغاز شد ابر ها از بس برایش اشک ها را ریختند از خجالت نور مهتابی به بام آویختند بی خود از خود گشتم و رفتم به سویش با شتاب با طراوت گیسوانش گشته بودی پر ز آب گریه هایش با صدای پای

برچسب: یتیم, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

آرزو دیریست در بزم طرب مهمان به کویم بوده ای در وادی عشق و جنون چون ماه رویم بوده ای دل برد ه ای دل داده ای در عشق چون پروانه ای آتش مزن بر جان و تن می در سبویم بوده ای عاشق توئی غمخوار من شیدا توئی همراه من در وصف تو ای نازنین این سان که گویم بوده ای از عشق پروا چون کنی؟در دل تمنا چون کنی؟ جانا چرا در هر رهی کان را که پویم بوده ای؟ ای سرو قامت می بری دل از کف هر عاشقی در بوستان عاشقی هر گل که بویم بوده ای دیشب به خوابم آمدی گفتی چه داری آرزو؟ آهی کشیدم گفتمت خود آرزویم بوده ای! هر شب زهجرانت بسی سر در گریبان داشتم آرامش

برچسب: آرزو, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

ترنم وتبسم ترنم نگاه تو شرر زند به جان من تبسم از لبان تو به سر برد فغان من شکوفه خزان توئی ،امید بیکران توئی چو آتش نهفته ای به جسم بی توان من نوای تو نوای من، بهار جاودان من زوصف روی ماه توخجل شودزبان من زروزن آن نگاه تو،جمال بی مثال تو چه گویمت چه میکند،بهار در خزان من نشسته ام به راه تو،به راه با صفای تو خوشم به کرده ام کنون،که بگذرد زمان من تو مهری وقمر منم،حزین و در سفر منم تو لایق ستودنی،به شیوه ی بیان من مکن شکایت از کسی،مخوان سرود بی کسی خوش آمدی نگار من ،به دشت بیکران من مرا بگوچه گویمت؟ به دل

برچسب: ترنم,وتبسم, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

در دل تو بمانی دانم که نداری رهی جز رفتن از این دل آسوده ترین باش که در دل تو بمانی امروز که چشمت شده آمال وجودم سخت است که مجنون شده، عاقل تو بمانی اندیشه پر درد من امروز چو دیروز پر می کشد ، اما چو مایل تو بمانی دیوانه ترینم سخن از عشق چه حاصل؟ ترسم که در این مرتبه در گل تو بمانی! من غرق تمنای دل عاشق خویشم شاید که در این راه به ساحل تو بمانی در شهر پر از رشک و غم و ماتم و نیرنگ خورشید برو بهر چه حاصل تو بمانی؟ <شاهد> به که گوید غم آکنده به دل را آنگاه بگوید که به منزل تو بمانی + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:58 توسط دکتر عباس قیومی |

برچسب: بمانی, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

کیستی تو؟ کیستی تو؟ که چنین عاشق و شیدای تو ام گوئیا مهری و محتاج به گرمای تو ام کیستی تو ؟ غزل عشق و نسیم سحری برده ای دل ز من و غرق تمنای تو ام کیستی تو؟ که در اندیشه فردای منی همه دانند که من واله و رسوای تو ام کیستی تو ؟ که فروغ نگهت جان دهدم مست و مدهوش ز هر باده ی مینای تو ام کیستی تو؟ شرر آتش عشق ابدی راه بنمای که گم گشته به صحرای تو ام کیستی تو ؟ که کنم سجده ترا در همه عمر چه کنم مست ز آن قامت رعنای تو ام کیستی تو؟ که دمی بی تو توان نیست مرا عاشق دیدن آن چهره ی زیبای تو ام گر سخن با تو نگویم تو دگر خرده مگیر چون که هر ر

برچسب: کیستی, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

نم نم باران و عشق و جاده های پر ز مه آنچه من را میکند آرام تر آغوش توست خجل از کرده خویشم خدایا این چه تقدیریست؟ که جانان نامه بفرستاد و مرا تاب گشودن نیست. خوش تر ز خیال تو ندارم در سر هر روز و شبم چشم نهادم بر در شاید که بیایی و رود غم از بر افسوس تو را خنده و من دیده تر ربودی خواب را از چشم من اما ندانستی که در تاریکی هر شب تو را غرق تماشایم! سلام ای آسمان آبی تر آب مرا تا بیکران دریاب دریاب دلتنگ توام کاش بیایی و ببینم آن چهره زیبا که توان نیست بیانش بگذار دمی چشم به چشمان تو دوزم شاید به ن

برچسب: بیتی, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

صفحه بندی